بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
281
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
مشوّش مشوّش روزگار خداوندان شد ، و اين حرفها سلخ جمادى ( الأخر مىنويسد « 1 » ) و نحن فى روضة جر النسيم بها * ذيلا به بلل من ادمع السحب اذا ذكرت بها نجدا و ساكنه * وضعت حبوة حلمى فى يد الطرب اما خداى تعالى گواه است و كفى به شهيدا كه در چشم و دل من كهتر بى خدمت ايشان هرنزه تازه « 2 » مىنمايد ، و هر عشرت ( عسرت مىفزايد « 3 » ) ، و شراب طهور سراب ( غرو را مىماند « 4 » ) ، بىاو همه هيچ نيست او بايستى ، و انجلأ شدّت اين كربت جز بانقضاء « 5 » مدّت اين غربت نخواهد بود ، و حصول اين مقصود جز بوصول آن مقصد دست نخواهد داد ، بار خدايا ميسر كن « 6 » ، فانت على ان تجمع الشمل قادر . راستى درين مدّت « 7 » دراز و مفارقت « 8 » ديرباز توقّع مىبود تطلع « 9 » مىرفت كه چون آن خداوندان بر خلاف خدمتگار فراغتى دارند و دايم باد آخر با جانبين تشريف خطابى يا ترتيب سلامى ارزانى « 10 » فرمايند ، اماّ ( آن فراغت تا « 11 » ) بدرجهء بوده است كه ازين معنى هم فراغت تمام داشتهاند ، سحائف « 12 » عندى للعتاب طويتها * ستنشر يوما و العتاب يطول « 13 » در جمله جناب كرم ايشان ( از نسبت تقصير منزّه باشد و ذيل معاشرت ايشان « 14 » ) از تشبث ملامت آزاد ، اگر خللى هست از حرمان خدمتگار است ، و حرص مرده ريك كه در هواى ايشان بدان آفت مبتلا گشتهام « 15 » چنين ثمرها بسيار دهد « 16 » ، هواى دل چنين بسيار كرده است .
--> ( 1 ) الأخر ( ظ ، الأخرهء ) مىنويسم ، شعر . ( 2 ) ظ ، بزه . ( 3 ) عبرت مىافزايد . ( 4 ) غرور مىنمايد ، شعر ( ظ ، غرور را ميماند ) . ( 5 ) باقتضاء . ( 6 ) ضا ، شعر . ( 7 ) مدتى . ( 8 ) و مفارقتى . ( 9 ) و تطلع . ( 10 ) سا . ( 11 ) اين فراغت . ( 12 ) صحائف . ( 13 ) طويل . ( 14 ) سا . ( 15 ) گشته اما ( ظ ، گشتهام ، كه ) . ( 16 ) ضا ، شعر .